صداقت

بزرگی میگفت: صداقت در زندگی فقط این نیست که دروغ نگیم؛ آدم باید اونقدر صداقت در زندگی داشته باشه که اگر پنهانی ترین چیزهایی که در اعماق دلش میگذره رو روی تابلوی بزرگی بنویسند و به دیوار بزنند تا همه اون رو ببینند ترسی نداشته باشی.
تصور کنید
واقعا اگه این صداقت تو جامعه باشه چقدر دنیا قشنگ میشه. چقدر صاف و زلال.بغل


حالا  ببینم تو توی زندگی چقدر صداقت داری؟متفکر

   + مهدی - ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ اسفند ،۱۳۸۸

بازم هوش ایرانی ها .......

همین چند وقت پیش بود که یک ایرانی داخل بانک در منهتن نیویورک شد و یک بلیط از دستگاه گرفت.

وقتی شمارش از بلندگو اعلام شد بلند شد و پیش کارشناس بانک رفت و گفت که برای مدت دو هفته قصد
سفرسفر تجاری به اروپا را داره و به همین دلیل نیاز به یک وام فوری بمبلغ 5000 دلار داره

کارشناس نگاهی به تیپ و لباس موجه مرد کرد و گفت که برای اعطای وام نیاز به قدری وثیقه و گارانتی
داره..

و مرد هم سریع دستش را کرد توی جیبش و کلید ماشین فراری جدیدش راکه دقیقا جلوی در بانک پارک
کرده بود را به کارشناس داد و رئیس بانک هم پس از تطابق مشخصات مالک خودرو بالاخره با وام آقا موافقت کرد آنهم فقط برای دو هفته
کارمند بانک هم سریع کلید ماشین گرانقیمت را گرفت و ماشین به پارکینگ بانک در طبقه پائین انتقال داد..

خلاصه مرد بعد از دو هفته همانطور که قرار بود برگشت 5000 دلار + 15.86دلار کارمزد وام راپرداخت
کرد. کارشناس رو به مرد کرد و از قول رئیس بانک گفت " از اینکه بانک ما رو انتخاب کردید متشکریم "

و گفت ما چک کردیم ومعلوم شد که شما یک مولتی میلیونر هستید ولی فقط من یک سوال برام باقی مانده که
با این همه ثروت چرا به خودتون زحمت دادین که 5000 دلار از ما وام گرفتید؟

ایرونی یه نگاهی به کارشناس بیچاره کرد و گفت: تو فقط به من بگو کجای نیویورک میتونم ماشین 250.000 دلاری رو برای 2 هفته با اطمینان خاطر و فقط با 15.86 دلار پارک کنم !!!!!!!!!

   + مهدی - ۱:۳٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٥ مهر ،۱۳۸۸

دلسوزی عزرائیل

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.

   + مهدی - ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۸

آیینه رمضان

 
دین- از آغاز حضور انسان در زمین، دو پرسش مهم ذهن او را به خود مشغول کرد. «من کیستم؟» و «خالق کیست؟».

سپس، آنچه به اقتضای این دو پرسش مطرح شد، سؤالاتی از این قبیل بود که «از کجا آمده‌ام؟»، «چرا آمده‌ام؟» و «به کجا میخواهم بروم؟».

  اما توجه به خالق در رأس این جستجو قرار گرفت؛ زیرا یکی از نیازهای درونی انسان، میل طبیعی به پرستش بود که رفته رفته، منجر به انتخاب خدایان متعددی در طول تاریخ شد. ادامه مطلب...

   + مهدی - ۱:٥۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۸

سخن بزرگان

 


تو ثروتمند نیستی

مگر آنکه چیزی داشته باشی که با پول نتوان خرید .

 

کارت بروکس

   + مهدی - ۱:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۸

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم

پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال

اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است

ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش

آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشی

پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را

خامیم و درد ما، از کال چیدن است

قیصر امین پور

باید از موج ها آموخت درس شیرین وحدت را که زیباییشان در پیوستن به یکدیگر است  و تمام زیباییشان در موسیقی دلنشین  وبا شکوهشان است. جهان هستی بزرگ معلم انسان است که در دریا و کویر و جنگلش بهترین درس‌ها را برای گوش های بینا و جان‌های مشتاق دارد. شاگردانی باهوش را می‌طلبد تا بهترین درس را از این مدرسه‌ی بزرگ بیاموزد. مثل موج ها در حرکت باشیم که :   رفتن رسیدن است...

   + مهدی - ۱:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸۸

ستاره‌های آسمان تو

دریا،

رودخانه ای است

که به تو ختم می شود

و زمین،

خلاصه ای از لبخند تو!

در نا امن ترین شب جهان

خوشا، کسی

که ستاره ای از کهکشان تو باشد

کریم رجب زاده

   + مهدی - ۱:۳٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۸

داستانهایی از بچه‌های شیطان

 

1)

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

 

 

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

 

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

 

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم سفید مى‌شود.

 

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

 

  

2)

 عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند..

 

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید و بگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله.

 

یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده.

  

 

3)

بچه‌ها در ناهارخورى مدرسه به صف ایستاده بودند. سر میز یک سبد سیب بود که روى آن نوشته بود: فقط یکى بردارید. خدا ناظر شماست.

 

در انتهاى میز یک سبد شیرینى و شکلات بود.

 

 یکى از بچه‌ها رویش نوشت: هر چند تا مى‌خواهید

 

بردارید! خدا مواظب سیب‌هاست

  

   + مهدی - ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۸